مظفرمیکائیلی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ مظفرمیکائیلی
آرشیو وبلاگ
      حرف های ناگفته ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - دوشنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٥

زمان، رودخانه ای درگذر است.

خوش به حال کسانی که بی هیچ مقاومتی خود را

 به جریان آن می سپارند.

آنها در روزهای راحتی و آسانی شناور می شوند و بی آنکه

سوالی داشته باشند در لحظه ی حاضر زندگی می کنند.

کریستوفر دارلینگتون مورلی 

                                           

Time is a flowing river.

Happy those who allow themselves

To be carried, unresisting, with the

Current. They float through easy days.

They live, unquestioning, in the moment.

Christopher darlington morley

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۴/٢۳ساعت۱٢:۴٠ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (56)
حقیقت

                

        

زاهدی کنار رودخانه نشسته بود و در حال تفکر بود.جوانی به او نزدیک شد و گفت:« ای زاهد من می خواهم مرید و شاگرد تو باشم.»

زاهد رو به جوان کرد و گفت: «چرا؟»

جوان پاسخ داد: «چون می خواهم حقیقت را بیابم.»

زاهد ناگهان پرید و گردن جوان را گرفت و او را به طرف رودخانه کشاند و سرش را به زیر آب برد.

جوان بالا و پایین می پرید و تقلا می کرد تا از زیر آب بیرون بیاید.ولی زاهد سرش را محکم زیر آب نگه داشته بود.

عاقبت زاهد سر جوان را رها کرد و او را که نفس نفس می زد کمک کرد تا به ساحل برسد.

وقتی آرام شد زاهد از جوان پرسید : «به من بگو وقتی زیر آب بودی چه چیزی را بیش از هر چیز دیگری طلب می کردی؟»

جوان با تعجب گفت:  «هوا!!»

پس زاهد گفت : «خیلی خوب، اکنون به خانه ات برگرد و هر وقت حقیقت را به همان اندازه ای که هوا را می خواستی  طلب کردی پیش من بیا.»

                                                     ***

پ.ن: گفتن حقیقت بین یه عالمه دروغ مثل روییدن گلی می مونه توی کویر.

که بر اساس تفاوت سلیقه ها همه ی آدما از این گل خوش شان نمی آد.

پ.ن: ای کاش حقیقت برای همه ی انسانها شیرین باشه و دروغ تلخ...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۴/۱٧ساعت۱٢:٢۴ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (59)
خواب, بیدار...

                                       

گرچه با یادش،همه شب تا سحرگاهان نیلی فام

                                                           بیدارم،

گاهگاهی نیز،

               وقتی چشم برهم می گذارم،

خواب های روشنی دارم

عین هوشیاری!

آنچنان روشن که من در خواب

دم به دم با خویش می گویم که:

بیداری ست، بیداری ست، بیداری!

اینک اما در سحرگاهی چنین از روشنی سرشار،

پیش چشم این همه بیدار،

                            آیا خواب می بینم؟

این منم همراه او؟

          بازو به بازو،

مست مست از عشق، از امید؟

روی راهی تار و پودش  نور،

           از این سوی دریا، رفته تا دروازه ی خورشید؟

ای زمان، ای آسمان، ای کوه، ای دریا!

خواب یا بیدار،

جاودانی باد این رویای رنگینم!

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۴/٧ساعت۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (31)
 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته....

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت....

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت...

خدا گفت: دیگر تمام شد....

دیگر زندگی برای هر دویتان دشوار می شود...

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است...و

فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک.       

                        

پ.ن: ببخشید که این چند وقت اصلا نبودم.نزدیک خرداده و یا ما امتحان داریم یا دوره.

با عرض پوزش باید بگم شاید حالا حالاها نتونم بیام.ولی سعیمو می کنم حداقل هفته ای یکبار سر بزنم.

پ.ن:از لطف شما دوستای مهربونم ممنونم.        

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۸ساعت۸:۳٢ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (76)
...

تمام آسمان دریای نور است                              گویی جام شب تنگ بلور است

و این دست های معنویت است که در اوج گلدسته ها تا فلک پرواز کرده و گنبد را در آغوش گرفته تا نوای توحید سر دهد و مهربانی هشتمین امام را فریاد کند و ستاره های کرامتش را تقسیم نماید.

گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است

                                                        گفتا که تو حجابی ور نه رخم عیان است

یادت می آید...

از کوچه پس کوچه های بهار عبور می کردی و سرمست از عطر شکوفه های نیاز می شدی.

نگاهت همیشه مملو از شوق می شد و لحظه لحظه ها را به یاد او سفر می کردی. از درخت سبز زندگی شکوفه ی امید می چیدی و زمان را پرواز می دادی. و همه ی این ها فقط به خاطر این بود که یک بار دیگر با چشم دل خودت قداست آن صحن و سرا را درک کنی.

 

باید بگویم...

حال دیگر در خیالت پرواز نکن و لحظه ها و دقایق را زیر بالهای خود پنهان نکن که قاصدک ها پیغام آورده اند که راهی سفری عاشقانه و خالصانه شده ای و باید با دو بال نیاز به سوی آن وادی نور پرواز کنی. پس ای یار بال بگشای که دعای ما بدرقه ی راه توست...

 

اولین نگاه...

چشم هایت را بسته ای و فکر می کنی خوابی.باورت نمی شود.زیر لب صلوات می فرستی. دلت شور می زند که نه یک جور خاصی است، انگار می خواهی  چیزی بگویی ولی نمی توانی چون هنوز باور نکردی که رسیده ای. قدم هایت را تندتر می کنی و نزدیک تر می شوی.

ضربان قلبت تندتر می شود.احساس می کنی....

هنوز می روی که ناگهان عظمت و جلال گنبد قفل دهانت را باز می کند و می گویی:

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

در این لحظه است که صدها کبوتر عاشق به استقبال تو می آیند...

 

 

سلام!

امیدوارم حالتون خوب باشه.

یه خبر خوب...

اینکه من 4شنبه با مدرسمون میرم مشهد.

من هر سال می رم مشهد ولی مشهد های مدرسه یه چیز دیگست.

یه معنویت خاصی داره.

خلاصه ببخشید که یه چند روزی نیستم که کامنت های پر مهرتون رو جواب بدم.

برای همتون هم دعا می کنم که هر چه زودتر قسمت شما هم بشه و برین.خوب دیگه مثل همیشه:

                                        فعلا...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳۱ساعت۱۱:۱٠ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (68)
غصه هم خواهد رفت...

                                

 نه تو می مانی

 

نه اندوه

             

             ونه هیچ یک از مردم این آبادی

 

 به حباب نگران لب یک رود قسم

          

            و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

 

 غصه هم خواهد رفت

  

    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

 

 لحظه ها عریانند

 

    به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

                           

                                تو به آیینه

                           

                                 نه

 

 آیینه به تو خیره شده ست

  

     تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

 

 و اگر بغض کنی

     

         آه از آیینه ی  دنیا که چه ها خواهد کرد

 

 گنجه ی دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

 

     بسته های فردا همه ای کاش ای کاش

 

 ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

  

     ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

 

 غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

      

            تا خدا یک رگ گردن باقی ست

 

 تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده....

 

پ.ن:می خوام از این به بعد اگه بشه زود به زود آپ کنم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٧ساعت۸:۱۱ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (41)
تولدم مبارک...

سلام سلام :

امیدوارم حالتون خوب باشه.

خیلی خیلی از همه عذر می خوام به خاطر این غیبت.

ولی خیلی خیلی ممنون از اینکه دوستان خوبم این مدت به یادم بودن.

عید که خیلی نشد بیام بعدش هم مگه این مدرسه ما رو ول می کنه؟!!!!

هر چی امتحانوو.... ایناست می ذاره بعد از عید.

حالا حرفهای غم انگیز نزنیم

ببخشید من یه خورده تقویمم عقبه...

١۵ فروردین تولدم بود...

پس پیشاپیش نه پساپیش

             تولدم مبارک...

           

                         

                                              (کیک تولدمه)   

امیدوارم و سعیم رو می کنم و از خدا می خوام امسالمو بهتر از سال قبلیم رقم بزنه.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٩ساعت۸:۱٠ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (69)
بهار...

اگر زمستان نبود اگر دانه های برف گیسوان درختان را سپید نمی کرد، اگر زمین از شدت سرما یخ نمی زد، اگر ابرهای سمج و سیاه آسمان آبی را تیره نمی کردند، اگر باغ بی برگ و بار نمی شد از آمدن بهار اینقدر ذوق نمی کردیم.وقتی بهار خرامان و دست افشان از راه می رسد یعنی فصلی دیگر از زندگی آغاز شده است.

یعنی زندگی می تواند سبز باشد و همچنان به راه خود ادامه دهد یعنی می توان دوباره  از نو آغاز کرد و خزان و زمستان و زردی را به باد فراموشی سپرد.

آمدن بهار آمدن عید و نوید است.نوید دگرگون شدن و تغییر کردن و از کژی ها و سیاهی ها و پژمردگی ها به راستی ها و سپیدی ها و شکفتن ها رو کردن. آمدن بهار آمدن امید و طراوت است و گریز از تلخی ها و رسیدن به شیرینی و حلاوت. بهار فصلی از 4 فصل طبیعت است با دنیایی از حرف و پیام. پیام به انسانی که گاهی فراموش می کند بعد از زمستان بهاری وجود دارد و گاه آنقدر در خزان متوقف می ماند که سبز شدن و سبز بودن را از یاد می برد.بهار می آید تا به ما بگوید فرصت تازه ای برای زندگی داریم و می توانیم از این فرصت به بهترین نحو استفاده کنیم...

 

«بهار نو و سال نو مبارک»

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ساعت۱٢:۵۶ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (73)
اگر می توانستم...

امروز به تو نگریستم و پیش از این هرگز تا این حد احساس غرور نکرده بودم، تو را دیدم در حالی که به رویاهایت می اندیشیدی و با صدای بلند آنها را به زبان می آوردی و دلم می خواست کاری کنم که رویاهایت به حقیقت بپیوندد. شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمانی، زیرا کاری نیست که من برایت انجام ندهم، تنها اگر می توانستم.

اگر می توانستم، اطمینان حاصل می کردم که هرگز طعم شکست را نمی چشی، اما آنگاه از همواره پیروز شدن چه می آموختی؟

اگر می توانستم، هنگام زمین خوردن دستت را می گرفتم، اما آنگاه هرگز نیروی دوباره برخواستن را نمی شناختی.

اگر می توانستم، تو را مستقیما به مقصد زندگیت می بردم اما آنگاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمی شناختی.

اگر می توانستم، عشقی که آرزوی آن را داری، عشق زندگیت را، برایت می یافتم اما آنگاه هرگز نمی فهمیدی که لذت عشق واقعی در مسیری است که در طی آن عشق را می یابی.

اگر می توانستم، تمام روزهای تو را آفتابی می کردم اما آنگاه هرگز پاکی باران را نمی شناختی.

اگر می توانستم، تو را با گنجینه های دنیایی که در آن زندگی می کنی احاطه می کردم اما آنگاه هرگز به ارزش گنجینه های دنیای درون خود پی نمی بردی.

اگر می توانستم، خوشبختی را در دستانت می گذاشتم اما آنگاه هرگز یاد نمی گرفتی که رشد واقعی از تلاش برای دستیابی به چیزهایی می آید که در دسترس تو نیست.

اگر می توانستم و می توانم، تو را تا پایان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت.      

 دوستت دارم دوست من...!

           

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۵ساعت٩:۳٠ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (65)
کوچه...

               

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم

گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

                                    یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

                                    پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

                                    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

                                   تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

                                   من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

                                               یادم آید تو به من گفتی:

                                               از این عشق حذر کن

                                               لحظه ای چند بر این آب نظر کن

                                               آب آیینه ی عشق گذران است

                                           تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

                                            باش فردا که دلت با دگران است

                                          تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم: حذر از عشق؟!...ندانم...

سفر از پیش تو؟!...هرگز نتوانم،نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نرمیدم،نگسستم...

                                   باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

                                   تا به دام تو درافتم،همه جا گشتم و گشتم

                                   حذر از عشق ندانم،نتوانم

                                    اشکی از شاخه فرو ریخت

                                   مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لغزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم،نرمیدم

                                            رفت در ظلمت غم

                                           آن شب و شبهای دگر هم

                                          نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

                                          نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

                            بی تو اما...

                           به چه حالی من ار آن کوچه گذشتم...

 پ.ن: شاید این شعر تکراری باشه،ولی من که عاشق این شعرم و شعری تا حالا به این قشنگی نخوندم.به خاطر همین نوشتم.امیدوارم شما هم خوشتون اومده یاشه.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٧ساعت٢:٢۳ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (33)
 

                       

 

 

خدا گفت :لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش . شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد . آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد . مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد . خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن . شیطان گفت : آسودگی ست . خیالی ست خوش . خدا گفت : لیلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن . شیطان گفت : ماندن است . فرو ریختن در خود . خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک . خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست . شیطان گفت : ساده است . همین جا و دم دست و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی . لیلی های نزدیک لحظه ای . خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستنی از نوعی دیگر . لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد . خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی . لیلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می کنی ؟ خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ؛ دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟ لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد . خدا خندید . خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ، لیلی گفت : من . خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم . خدا گفت : شعله را خارج کن . زمین ا م را به آتش بکش لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد . لیلی گر می گرفت .خدا حافظی می کرد .لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد . مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

 

              خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ساعت۱٢:٢۳ ‎ب.ظتوسط بهشته | نظرات (17)
آسمونی

         

نمی دونم چرا هر وقت که می خوام بنویسم نمی تونه اونی باشه که منو ارضا کنه،یعنی به هر حال یه جوری مسیر نوشتنم عوض می شه،حالام که می خوام بنویسم راجع به چی نمی دونم؟!  اما همین که غربت دلامون واشه خودش نعمتیه.

می دونی نیاز دلامون پرکشیدنه اما نه تا اوج آسمون، که تا غروب سرخ هر چی نگاه غمگینه. دلم می خواد همیشه یه پله بالاتر باشم،پله ای که منو برسونه به ابرها، جالبه نه؟ وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه، دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دوردورا سرک بکشه. احساس کردی که گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمی شه، همون موقع که دلت می گیره، همون موقع که طاقت دلت تموم می شه، از چی یا بهتر بگم از کی؟؟! از خیلی ها،از اونایی که به دلت سنگ می زنن. فکر می کنن دلای آدما اگه بشکنه می شه یه جوری کنار هم چیدش، اما تو که خوب می دونی چینی بند زده که چینی نمی شه، دلای ما آدما که....

دلم می خواد قاصدک نگاه آدمایی که دوستشون دارم، رو طلوع بی غروب زندگی سوار شه. ابرهایی که همیشه ما رو به یاد تیکه هایی از بهشت می اندازن، همیشه یه جایی کنار دلای آسمونیمون باشن.

چتر همه اونایی شم که نمی خوان نم نم اشک های دلواپسی رو سجاده بی نیاریشون تر شه.

می بینی خواسته دلای آدما همیشه از جنس بلوره. خود ماییم که به بلور آرزوهامون شکل می دیم. جوری که به قالب آرزوهامون درآد. زندگی ما آدما رو گردونه همین آرزوهای کوچیک و بزرگ می گرده. جایی که این گردونه وایسه ما به آرزوهامون می رسیم. پس بذار همین جا دعا کنیم :

خدایا: همه ی اونایی که دلاشون آسمونیه نگاهشون بارونیه خنده هاشون بی ریاس، گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه،به همه ی چیزهایی که تمنای درونیشونه برسن.

دنیای سبز دوستی ها یه دنیای بی خزونه اگه باغبون دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده، ما برای با هم بودن، به چند خط نوشته،یه شاخه گل مریم، یه عکس یادگاری و خیلی چیزای دیگه احتیاجی نداریم. برای اینکه منو تو یا هم باشیم تنها یه خاطره هم می تونه خاطره ساز دوستی های ابدیمون باشه. خاطره ی کوچیکی از همه با هم بودن هامون. حالا دیگه تداوم دوستیمون دست خودمونه به اینکه چقدر نسبت به هم صادق باشیم، بی ریا و با ایمان.

نمی دونم کجای راه دوستی هستم، ابتدا یا نیمه ی راه، اما هر کجا که باشم، بذار آینده ی دوستیمون رو با این جمله زلال کنم که:

                                                                       «دوستت دارم، دوست من!»

 

  نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید نویسنده: پرشین بلاگ - دوشنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٥
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
  نظرات ()
مطالب اخیر دوشنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٥ به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من پایان نامه پرتال زیگور طراح قالب