حرف های ناگفته

هر کی دلت رو شکست صداش رو در نیار،یه روز دلش میشکنه صداش در میاد...

                                      

نامه ای به یک (مثلا) دوست

 

 

سلام دوست مثلا خوبم:

 

تازه فهمیده ام این واژه ی مثلا عجب کلمه ای است!!! که می توان بوسیله ی آن چیزهایی را به بعضی از آدم ها نسبت داد که نمی توانند یا نتوانستند آن ویژگی را داشته باشند.

ولی به تو می گویم دوست یا دوست خوبم.چون زمان کمی نبود که من تو را به عنوان بهترین دوست خوبم می شناختم غافل از همه چیز...ولی الان می خواهم به یاد و احترام آن دوران غفلت هم که شده تو را دوست خوبم خطاب کنم ولی...با مثلا...!

یادت هست زمانی گفتم این که می گویند چیزی را فراموش کن همه اش شعار است.یادت هست؟

اما حالا می فهمم که آنقدرها هم شعار نیست.چون من داشتم فراموشت می کردم.داشتم عادت می کردم که دیگر نبینمت،دیگر به یادت نیفتم،دیگر به تو فکر نکنم...

شاید مرحله های آخر فراموش کردن تو بود که نمی دانم چه شد...خدا خواست...یا...نمی دانم ولی دوباره یادت افتادم،یاد خاطراتت که در ذهنم بود ولی متاسفانه آنقدرها هم نبود، چون من تقریبا خاطره ای از دوران دوستیمان یادم نیست، به جز قسمت هایی از خاطراتی که در محرم داشتیم...(یادت هست؟) و...یاد همه ی حرفهای ناگفته به تو که در ذهنم بود...

بعد از دوستیمان تازه فهمیدم دنیا را نمی شناسم.راستش را بخواهی قبلا فکر می کردم هر کس در دوستیش صادق باشد، طرفش هم با او در کمال صداقت رفتار می کند و دوستی می شود دوستی گل و بلبل...

ولی اشتباه بود...

چون من در دوستیمان صادق بودم ولی تو...

اصلا بی خیال...این حرفها و قصه ها تکراری است.ولی باید بگویم که آدم خوبه ی این قصه، من هم نبودم، چون من هم تقصیر داشتم و آن هم اعتماد زیاد بود.چیزی که شاید تو بلد نبودی از آن استفاده کنی و ناخواه تبدیل شد به سوء استفاده...

اگر دنیا را می شناختم می دانستم باید قدری دل سنگ باشم تا این چنین دل شکسته نباشم.آخر می دانی آن سنگ ها که به دلم می زدی همه سنگ ریزه بودند. فکر کنم فهمیدی که این ها فایده ندارد و....خودت را با یک سنگ بزرگ راحت کردی...

و همان شب بود که یاد حرف پدرم افتادم که همیشه می گفت: چیز شکسته هیچ خریداری ندارد اما دل شکسته یک خریدار دارد و آن هم خداست...(یادت هست؟)

یادت هست به خاطر حفظ دوستیمان دل کسی را شاید شکستم؟ و من آن موقع نمی دانستم که جای این کارها باید فاتحه بخوانم...فاتحه ی دوستیمان را...

چرا مانعم نشدی؟ مگر تو به این حرف که ماه همیشه پشت ابر نمی ماند اعتقاد نداشتی؟

آخر می دانی امروز که یاد آن موقع افتادم نتوانستم در چشمانش نگاه کنم!!!

بعد از دوستیمان نمی توانستم در چشم خیلی ها نگاه کنم.همان موقع بود که برای اولین بار از ته دل به خدا توکل کردم. و جوابم را داد و این توکل، شد بهترین چیزی که در زندگی یاد گرفته ام... بعد خدا را شکر کردم که چنین تجربه ی تلخ اما در حقیقت شیرینی برایم رقم زد چون من خیلی چیزها از آن یاد گرفتم.که به کسی زیاد اعتماد نکنم،به کسی وابسته نشوم و ...

بعد از آن فقط دعایت کردم حتی بیشتر از قبل.آخر می گویند حتی برای دشمنت هم دعا کن..

بعضی وقت ها با خود می گویم شاید من دوست خوبی برایت نبودم.اما یادت هست خودت همیشه می گفتی تو بهترین دوست من هستی...ولی راستش را بخواهی من هیچ وقت باور نمی کردم.نمی دانم چرا!!!!

دوستی ما یک بازی بود.یک بازی که با بازی های بچگیمان فرق داشت.این دفعه هیچ برنده ای نداشت.البته شاید تو خود را بازنده ندانی ولی من می گویم که تو هم باختی...

خلاصه اینکه دوست مثلا خوب من ماجرای دوستی ما یا آن بازی غیر بچگانه و عجیب قصه ای بود که برخلاف قصه های دیگر با خوبی و خوشی تمام نشد. ولی این قصه هم شاید مثل خیلی از قصه های شب بچگیمان فراموشمان شود.که احتمالا می شود...

فقط می گویم باز هم دعایت می کنم.امیدوارم دوستان خوبی داشته باشی تا قصه ی تلخ دیگری رقم نخورد.

 

                                                               خداحافظ - بهشته

                                             ***

پ.ن ١ : اگر بازم یاد حرفهای ناگفته در ذهنم افتادم شاید برات بنویسم.

پ.ن ٢ : سر سفره ی هفت سین امسال حلالت کردم...

پ.ن ٣ : ایشالا دارم برای چند روزی میرم مشهد.همتون رو هم  دعا می کنم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٢ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

                              

شکر گزاری...

روشنایی چراغ های خیابان خوشامد گویی گرم سرمای شبانه ای بود که داشت از راه می رسید.

انحنای نیمکت پارک با ستون فقرات خسته اش آشنا بود.

پتوی پشمی سالویشن آرمی، دور شانه هایش پیچیده شده و آرامش بخش بود.

و یک جفت کفشی که امروز در میان زباله ها پیدا کرده بود کاملا اندازه اش بود.

فکر کرد: خدایا زندگی چقدر خوب است.

      Gratitude                                                               

The street lights were a warm welcome from the oncoming chill of darkness.

The park bench s curvature felt familiar under his tired old spine.

The wool blanket from the salvation army was comfortable around his shoulders and the pair of shoes he had found in the dumpster today fit perfectly.

God, he thought, is not life grand…

 

 

واقعا ما از خدا چی می خوایم؟!!؟؟!؟!؟

                       *******                         

 

پ.ن١: اول از همه باید به شدت تشکر کنم از دوستایی که تو این یه ماه که من نبودم منو فراموش نکردن.

پ.ن٢: ولی این چند وقتی که نبودم چیزای عجیبی دو رو برم دیدم.آدم های عجیب،خصوصیات عجیب....چه قدر آدمها با هم فرق دارند.تازه فهمیدم اگه آدم به دور و برش خوب نگاه کنه چیزای زیادی یاد می گیره.

پ.ن٣: این چند وقته اتفاقات جالبی برام افتاد. با آدم های جالبی هم آشنا شدم.مثلا یکی که قبلنا خیلی ازش بدم می اومد. ولی الان می بینم اونقدرها هم آدم بدی نیست.تازه می فهمم چقدر بده درباره ی آدمی که خیلی ازش شناخت نداری قضاوت کنی.

پ.ن۴: تازگی ها بواسطه ی بعضی جریان ها یاد بخشی از خاطراتم افتادم که...خیلی تلخه...و خیلی اذیتم می کنه.اما چی کار می شه کرد که خاطرات جزیی از حافظه ی  آدم می شن.ای کاش حافظه ی آدم هم فیلتر داشت....

پ.ن ۵: یه چیزی خیلی واسم جالبه اینکه چه جوری یه آدم می تونه به راحتی به خاطر یه مسئله ی بی ارزش سر یکی منت بذاره...اگه می تونستم ازش بپرسم خیلی خوب بود.ولی نمی شه...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٦ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

                                    

آنچه شیطان می خواهد...

 

دو پسر بچه ایستاده بودند و عبور شیطان را می نگریستند. نیروی مجذوب کننده ی چشمانش را هنوز به یاد داشتند.

«وای از تو چی می خواست ؟»

«روحم را. از تو چی؟»

«یک سکه برای تلفن کردن به خانه.»

«خب می خوای بریم چیزی بگیریم و بخوریم؟»                          

«آره می خوام اما نمی تونم.حالا دیگه پول ندارم.»

«عیبی نداره من یک عالم پول دارم...»

 

 what the devil wanted 

 

The two boys stood watching satan walk away the power of his hypnotic eyes still in their minds.

   «؟Geez, what d he want from you»

  « ؟My soul. how about you»

  « A quarter to call home »

«؟Oh wanna go get something to eat»

«Yeah ,but I can not. Now I am out of money.»

«No problem. I have got plenty. »

 

پ.ن: می خوام از این به بعد هر چند وقت یه بار چند تا داستان 55کلمه ای بنویسم.

امیدوارم خوشتون بیاد....چشمک 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

                                  

یاد گرفته ام که بهترین کلا س درس در جهان پای حرف بزرگتر نشستن است.

که آرام بخش ترین احساسات از نگاه کردن به بچه ای که به آرامی در آغوش شما خوابیده به وجود می آید.

که اگر هیچ کاری نتوانستم برای کسی انجام دهم حداقل او را دعا کنم.

که گاهی همه ی نیاز یک انسان دستی نگاه دارنده و قلبی فهیم است.

که شتاب من برای چیست در حالی که خداوند نیز همه ی کارها را در یک روز انجام نداده.

که با درمیان گذاشن راز خود با هر کس تنها به او اجازه داده ای تا به تو آسیب برساند.

که فردی که به دیدار ما می آید استحقاق لبخندی از جانب ما را دارد.

که زندگی سخت است و من از آن سخت تر.

که زمانی که تصمیم به تلافی کردن می گیرید تنها به فرد مقابل اجازه می دهید که به آزار دادن شما ادامه دهد.

که اگر در وجود خود به تلخی ها پناه دهید خوشی ها در وجود دیگری پناه خواهند گرفت.

که خنده راهی ارزان برای زیبا کردن نگاه هاست.

که...

پ.ن: قشنگ ترین چیزی که تو توی زندگیت یاد گرفتی چیه؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٦ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

             

  • پرستوهای محبت از سرزمین دل انسان ها پر کشیده اند، به راههای دور. دیگر گلهای مهربانی در دل کسی جوانه نمی زند. نشانی از عشق اگر هست، تنها رد پایی است آن هم سال هاست که پوشیده شده، با برف های سرد و سنگین بی اعتنایی...

 

  •  زندگی دفتری از خاطره هاست ... یک نفر دردل شب، یک نفر دردل خاک... یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفرهمسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد... ما همه همسفریم.

 

  •  عشق یعنی شب نشینی با خدا. گفتگو با ناله اما بی صدا.عشق پرتاب گلی از سوی دوست هر کجا باشد دلم همراه اوست.

 

  •  عشق یعنی سر به دار اویختن. عشق یعنی اشک حسرت ریختن. عشق یعنی در جهان رسوا شدن. عشق یعنی مست و بی پروا شدن .عشق یعنی سوختن یا ساختن .عشق یعنی زندگی را باختن.

 

  •  زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد.

 

  • گذشته کتابی است که آن را باید بارها خواند و از آن تجربه آموخت. آینده کتابی است که اکنون توسط تو نوشته می شود پس بکوش تا آنچه را که می نگاری بعد از خواندنش لذت ببری .
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

                    

 

از دل افروزترین روز جهان

                                      خاطره ای با من هست

به شما ارزانی:

سحری بود و هنوز ،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.

گل یاس

عشق در جان هوا ریخته بود.

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس در آویخته بود.

 

***

 

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم:«های!

بسرای ای دل شیدا بسرای.

این دل افروزترین روز جهان را بنگر!

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!

 

آسمان، یاس، سحر،ماه ، نسیم،

روح در جسم جهان ریخته اند.

شور و شوق تو برانگیخته اند.

تو هم ای مرغک تنها بسرای!

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

 

***

 

دو کبوتر در اوج

بال در بال گذر می کردند.

 

دو صنوبر در باغ

سر فراگوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.

مرغ دریایی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه ی نور...

 

چمن خاطر من نیز زجان مایه ی عشق

در سراپرده ی دل

غنچه ای می پرورد

هدیه ای می آورد

برگ هایش کم کم باز شدند

برگ ها باز شدند :

«...یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!

تار و پودش را از خوبی و مهر

خوش تر از تافته ی یاس و سحر بافته ام:

« دوستت دارم » را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام.»

 

***

 

این گل سرخ من است!

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه ی دشمن !

                              که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

 

                                                                 فریدون مشیری

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

           

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با

صدای گوش خراش یک جنگ جوی سامورایی به هم خورد: « پیرمرد بهشت و جهنم را

به من نشان بده! »

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی

توجه به شمشیرش فقظ به او لبخند می زند برآشفته شد شمشیرش را بالا برد تا گردن

راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت : «خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره ی راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: « این هم نشانه بهشت ! »

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

زمان، رودخانه ای درگذر است.

خوش به حال کسانی که بی هیچ مقاومتی خود را

 به جریان آن می سپارند.

آنها در روزهای راحتی و آسانی شناور می شوند و بی آنکه

سوالی داشته باشند در لحظه ی حاضر زندگی می کنند.

کریستوفر دارلینگتون مورلی 

                                           

Time is a flowing river.

Happy those who allow themselves

To be carried, unresisting, with the

Current. They float through easy days.

They live, unquestioning, in the moment.

Christopher darlington morley

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

                

        

زاهدی کنار رودخانه نشسته بود و در حال تفکر بود.جوانی به او نزدیک شد و گفت:« ای زاهد من می خواهم مرید و شاگرد تو باشم.»

زاهد رو به جوان کرد و گفت: «چرا؟»

جوان پاسخ داد: «چون می خواهم حقیقت را بیابم.»

زاهد ناگهان پرید و گردن جوان را گرفت و او را به طرف رودخانه کشاند و سرش را به زیر آب برد.

جوان بالا و پایین می پرید و تقلا می کرد تا از زیر آب بیرون بیاید.ولی زاهد سرش را محکم زیر آب نگه داشته بود.

عاقبت زاهد سر جوان را رها کرد و او را که نفس نفس می زد کمک کرد تا به ساحل برسد.

وقتی آرام شد زاهد از جوان پرسید : «به من بگو وقتی زیر آب بودی چه چیزی را بیش از هر چیز دیگری طلب می کردی؟»

جوان با تعجب گفت:  «هوا!!»

پس زاهد گفت : «خیلی خوب، اکنون به خانه ات برگرد و هر وقت حقیقت را به همان اندازه ای که هوا را می خواستی  طلب کردی پیش من بیا.»

                                                     ***

پ.ن: گفتن حقیقت بین یه عالمه دروغ مثل روییدن گلی می مونه توی کویر.

که بر اساس تفاوت سلیقه ها همه ی آدما از این گل خوش شان نمی آد.

پ.ن: ای کاش حقیقت برای همه ی انسانها شیرین باشه و دروغ تلخ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

                                       

گرچه با یادش،همه شب تا سحرگاهان نیلی فام

                                                           بیدارم،

گاهگاهی نیز،

               وقتی چشم برهم می گذارم،

خواب های روشنی دارم

عین هوشیاری!

آنچنان روشن که من در خواب

دم به دم با خویش می گویم که:

بیداری ست، بیداری ست، بیداری!

اینک اما در سحرگاهی چنین از روشنی سرشار،

پیش چشم این همه بیدار،

                            آیا خواب می بینم؟

این منم همراه او؟

          بازو به بازو،

مست مست از عشق، از امید؟

روی راهی تار و پودش  نور،

           از این سوی دریا، رفته تا دروازه ی خورشید؟

ای زمان، ای آسمان، ای کوه، ای دریا!

خواب یا بیدار،

جاودانی باد این رویای رنگینم!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٧ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته....

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت....

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت...

خدا گفت: دیگر تمام شد....

دیگر زندگی برای هر دویتان دشوار می شود...

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است...و

فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک.       

                        

پ.ن: ببخشید که این چند وقت اصلا نبودم.نزدیک خرداده و یا ما امتحان داریم یا دوره.

با عرض پوزش باید بگم شاید حالا حالاها نتونم بیام.ولی سعیمو می کنم حداقل هفته ای یکبار سر بزنم.

پ.ن:از لطف شما دوستای مهربونم ممنونم.        

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۸ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

تمام آسمان دریای نور است                              گویی جام شب تنگ بلور است

و این دست های معنویت است که در اوج گلدسته ها تا فلک پرواز کرده و گنبد را در آغوش گرفته تا نوای توحید سر دهد و مهربانی هشتمین امام را فریاد کند و ستاره های کرامتش را تقسیم نماید.

گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است

                                                        گفتا که تو حجابی ور نه رخم عیان است

یادت می آید...

از کوچه پس کوچه های بهار عبور می کردی و سرمست از عطر شکوفه های نیاز می شدی.

نگاهت همیشه مملو از شوق می شد و لحظه لحظه ها را به یاد او سفر می کردی. از درخت سبز زندگی شکوفه ی امید می چیدی و زمان را پرواز می دادی. و همه ی این ها فقط به خاطر این بود که یک بار دیگر با چشم دل خودت قداست آن صحن و سرا را درک کنی.

 

باید بگویم...

حال دیگر در خیالت پرواز نکن و لحظه ها و دقایق را زیر بالهای خود پنهان نکن که قاصدک ها پیغام آورده اند که راهی سفری عاشقانه و خالصانه شده ای و باید با دو بال نیاز به سوی آن وادی نور پرواز کنی. پس ای یار بال بگشای که دعای ما بدرقه ی راه توست...

 

اولین نگاه...

چشم هایت را بسته ای و فکر می کنی خوابی.باورت نمی شود.زیر لب صلوات می فرستی. دلت شور می زند که نه یک جور خاصی است، انگار می خواهی  چیزی بگویی ولی نمی توانی چون هنوز باور نکردی که رسیده ای. قدم هایت را تندتر می کنی و نزدیک تر می شوی.

ضربان قلبت تندتر می شود.احساس می کنی....

هنوز می روی که ناگهان عظمت و جلال گنبد قفل دهانت را باز می کند و می گویی:

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

در این لحظه است که صدها کبوتر عاشق به استقبال تو می آیند...

 

سلام!

امیدوارم حالتون خوب باشه.

یه خبر خوب...

اینکه من 4شنبه با مدرسمون میرم مشهد.

من هر سال می رم مشهد ولی مشهد های مدرسه یه چیز دیگست.

یه معنویت خاصی داره.

خلاصه ببخشید که یه چند روزی نیستم که کامنت های پر مهرتون رو جواب بدم.

برای همتون هم دعا می کنم که هر چه زودتر قسمت شما هم بشه و برین.خوب دیگه مثل همیشه:

                                        فعلا...چشمکلبخند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin